سایت حقوقی راه مقصود

قصه گل نرگس؛خود شیفتگی و اثرات مخرب آن

تقی برهانی

عقده نارسیس

در قصه ای که می خوانید به یکی از علل جرایم از نظر جرم شناسی پرداخته شده است. عقده های روانی وخود شیفتگی یکی از موضوعات مورد علاقه علم جرم شناسی است .در این قصه سعی شده است به نحو قصه پردازی به این موضوع اشاره شود . شما هم اگر آثاری در این زمینه دارید ارسال نمایید تا با نام شما در سایت قرار گیرد.
اون روزها که گلي نبودو قصه گلي نبود،کنار يک جوي آب يک گل قد کشيده بود،اسمش نرگس بود.صفاي آب جو،مثل خودش بود،رنگ صاف و زلالي داشت…
روزي که مي شد پرنده ها مي آمدند کنار جو،آب بخورند،نرگس را مي ديدند که ايستاده بود و توي آب نگاه مي کرد.آب که با خنکي و زيبايي خودش،تشنگي پرنده هاي خسته رو مي گرفت،دلش به حال نرگس مي سوخت.پرنده ها هم يک نگاهي به نرگس مي کردند وبهم مي گفتند:حيوونکي ،خيلي وقته اينجوريه!
نرگس کارش روزها لبخند زدن به آب بود.اصلا” کاري نداشت که دورو وري ها به او چي مي گن يا درباره اش چي فکر مي کنند!
تا يک روز باد تندي اومد،اونقدر تند تند که نزديک بود نرگس بيفته توي آب ،آب که موج برميداشت عکس نرگس هم از آب پاک ميشد نرگس هم وقتي خودش رو نمي ديد مي ترسيد.همه پرنده ها خسته شدند ،تشنه که کنار جو نشسته بودندوسعي مي کردند نه خودشون رو توي علفها قايم کنند،صداي لرزيدن نرگس رو شنيدن که از چشماي نرگس اشک مي چکيد.پرنده ها تا اون وقت اشکي به زيبايي و درخشندگي اشک نرگس نديده بودند.باد که رفت و سايه سردش را به دور دورها برد،فرصت خوبي که پرنده ها دور نرگس جمع شوند واز راز زندگي نرگس با خبر بشوند…

نرگس گريه مي کرد،وهق هق گريه اش را همه مي شنيدند ،پرنده ها هم همينجوري به نرگس نگاه مي کردند،تا اينکه گنجشک کوچولوي علقل اومد جلو وبا پرهاي کوچکش اشک نرگس را پاک کرد وبه نرگس گفت:نرگس جون باد رفته والان ما پيش تو هستيم،ديگه ناراحت نباش و از چيزي نترس!
نرگس که تازه متوجه شده که ديگه باد نمي آيد،نگاهي به اطراف کرد و وقتي دوباره عکس خودش را توي آب ديدلبخندي زد وسرش را بلند کرد .
گنجشک کوچولوي عاقل از نرگس پرسيد:دوست داري راز زندگي خودت رو به ما بگي؟نرگس اولش خجالت کشيد،ولي چون محبت گنجشک کوچولو و لبخند گنجشکهاي کوچولوي ديگر را ديد،حاضر شد راز زندگي خودش را براي آنها تعريف کنه.
نرگس گفت:مي دونيد گنجشکهاي خوب،هر کسي توي زندگي خودش يک راز داره.يعني بايد بفهمه که کي بوده،از کجا اومده وچي مي خواهد وچي نمي خواهد؟منو که ميبينيدمن يه يادگاري هستم!گنجشک کوچولوي عاقل با تعجب گفت:يادگاري؟
نرگس گفت :بله من يک يادگاري هستم.اون قديم قديما ،با گل آفتابگردان عاقل ودانا توي دشت زندگي مي کردند.يه روز با گل آفتابگردان قرار گذاشتند که به سفر بروند،از راههاي خيلي دور گذشتند تا رسيدند به کنار اين جوي آب.اما قبل از اينکه آب بخوريم گل آفتابگردان گفت:گل نرگس مواظب باش وقتي پاهايت را توي آب گذاشتي به آب نگاه نکني ها!من هم قبول کردم وپاهايم را توي آب گذاشتم،اما وقتي پاهايم توي آب بود با خود فکر کردم که چرا نبايد توي آب نگاه کنم؟مگر توي آب چيه؟واگر به آب نگاه کنم چي پيش مي آيد؟بالاخره اونقدر با خودم فکر کردم تا اينکه شيطان گولم زد،به آب نگاه کردم،آب که زلال و روشن بود،مثل يک آينه ،عکس من توي اون افتاد،ديدم توي آب يک گل قشنگ وزيبايي هست که تا حالا آنرا نديده بودم.ديگه سفارشهاي گل آفتابگردان را فراموش کرده بودم.پريدم وسط آب تا اون گل خوشکل رو بگيرم و بويش کنم.وقتي پريدم توي آب تازه فهميدم که اين عکس عکس خودم هست و آن گل زيبا خودم هستم وفرياد زدم:کمک!کمک!
گل آفتابگردان که متوجه فرياد هاي کمک کمک گل نرگس شده بود ،دويد به طرف گل نرگس وبالاخره با زحمت فراوان با ساقه هاي بلندش ،گل نرگس را نجات داد.
گل آفتابگردان به گل نرگس گفت:من مي دانستم اگر تو به آب نگاه کني ،عکس خودت را توي آن مي بيني و وقتي خودت را در آن ببيني ،مغرور مي شوي و مي گوييکه چه گل زيبايي توي آب هست،وبعد هم دنبال آن مي روي و تازه نزديک هم بود غرق بشوي!
اگر آدم خودش را ببيند ومغرور زيبايي خودش بشود،غرق مي شود.
گل نرگس هم از راهنمايي گل آفتابگردان تشکر کرد و قول داد تا ديگر مغرور نشودوبه جاي آن مثل گل آفتابگردان به آسمان خدا نگاه کند که نعمتهاي خوبي را به او داده است.

* * *

بله.از آن روز تا حالا من کنار اين جوي آب نشستم تا به گلهاي نرگس که مي خواهند از اينجا آب بخورند بگويم که يک وقت گول خوشکلي و زيبايي خودشان را نخورند.
گنجشکها از راز زندگي نرگس با خبر شدند،از او تشکر کردند وبا هم پرواز کردند .اما در حال پرواز با خودشون فکر کردند نکند ما هم يک وقت مغرور بشويم؟ويک چيزي ما را گول بزند؟

منبع : سایت برهان

You may also like these